آنها می خواستند رستم شاهجهان را به گروگان بگیرند
چند روز است مادر ناراحت است و گفتگو از این است که پدر دیر کرده. او قرار بود چهار روز پیش با ماشین سیمی از شیراز به یزد بیاید. چه شده که نیامده است؟ مادر و عموها خیلی نگرانند. وسیله ای هم نیست که بتوانند از او خبری به دست آورند. قرار است اگر تا سه چهار روز دیگر از او خبری نشد عمو با ماشین از راه ابرقو راهی شیراز شود و در راه از چگونگی او پرس و جو کند. همه فکر می کنیم پدر در سر راه سری هم به رستم اباد زده است. این گمان تا اندازه ای نگرانی همه را کم می کرد. ولی ماشین از شیراز به یزد که نمی تواند یکی دو روز در «فراغه» به خاطر پدر بماند. شاید تا آنجا با ماشین رفته و از آنجا تا یزد با الاغ می آید.
یک روز پیش از این که عمو می خواست به شیراز برود، پیکی در رسید. یکی از کشاورزان مهرآباد بود. او خبر آورد که پدر در راه به وسیله دزدان تیری به پایش خورده و هم اکنون در منزل یکی از کشاورزان از او نگهداری می کنند و تا دو روز دیگر با الاغ به یزد می آید. گرچه همه از تیر خوردن پدر ناراحت بودیم ولی باز شکر خدا را به جا می آوردیم که جانش سالم است.
پدر دوسه روز بعد به یزد آمد و به وسیله دکتر منوچهر که یکی از پزشکان پارسی بود و در درمانگاهی که پارسیان برای درمان رایگان زرتشتیان باشنده یزد دایر کرده بودند درمان شد. دکتر منوچهر یک چهار پاره و سه ساچمه از ماهیچه و ران پدر در آورد و آن را روز نوروز که پدر به دیدنش رفت به پدر جشنی داد.
پدر داستان را این گونه گفت: بین دو کوه که پوزه سیاه نامیده می شود و چند فرسخ تا ابرکوه (ابرقو) فاصله دارد دزدان با شلیک رگبار گلوله به ماشین ایست دادند و مسافران را که دو تن کشته و او و یک تن دیگر زخمی شده بودند، ردیف کردند و سرکرده دزدها گفت رستم نامی در بین شما هست، او را نشان دهید تا دیگران آزاد شوند. بدبختانه و یا خوشبختانه تنها مسافری که نام مرا می دانست کشته شده بود و دیگران نام مرا نمی دانستند. مسافران گفتند ما همگی مسلمان هستیم و رستم نامی در بین ما نیست، شاید در ماشین جلویی بوده و یا بعدی باشد. ما از سخنان آنان دانستیم که آن ها در جستجوی رستم شاهجهان هستند تا او را به گروگان بگیرند و پول از تجارتخانه او دریافت دارند.
به هر حال چون شب نزدیک بود آن ها ما را در پهنه بیابان گذاشتند و رفتند. فردا صبح مسافری که با الاغ از آن جا می گذشت خبر به دهات سر راه رسانید و از رستم آباد دو سه کشاورز که پیام مرا دریافت کرده بودند آمدند و با یاری آن ها مرا به مهرآباد که به ما نزدیکتر بود رسانیدند و دیگر مسافران را به دهات اطراف تا اینکه ژاندارم ها آن ها را به یزد رسانیدند. خدا را سپاس که این پیش آمد به خیر و خوبی گذشت. عمو به جای پدر به شیراز رفت و پدر یکسالی در یزد ماند و در حجره یزد به جای عمو کار می کرد.
از «خاطرات 365 روز» نوشته جمشید پیشدادی
یک روز پیش از این که عمو می خواست به شیراز برود، پیکی در رسید. یکی از کشاورزان مهرآباد بود. او خبر آورد که پدر در راه به وسیله دزدان تیری به پایش خورده و هم اکنون در منزل یکی از کشاورزان از او نگهداری می کنند و تا دو روز دیگر با الاغ به یزد می آید. گرچه همه از تیر خوردن پدر ناراحت بودیم ولی باز شکر خدا را به جا می آوردیم که جانش سالم است.
پدر دوسه روز بعد به یزد آمد و به وسیله دکتر منوچهر که یکی از پزشکان پارسی بود و در درمانگاهی که پارسیان برای درمان رایگان زرتشتیان باشنده یزد دایر کرده بودند درمان شد. دکتر منوچهر یک چهار پاره و سه ساچمه از ماهیچه و ران پدر در آورد و آن را روز نوروز که پدر به دیدنش رفت به پدر جشنی داد.
پدر داستان را این گونه گفت: بین دو کوه که پوزه سیاه نامیده می شود و چند فرسخ تا ابرکوه (ابرقو) فاصله دارد دزدان با شلیک رگبار گلوله به ماشین ایست دادند و مسافران را که دو تن کشته و او و یک تن دیگر زخمی شده بودند، ردیف کردند و سرکرده دزدها گفت رستم نامی در بین شما هست، او را نشان دهید تا دیگران آزاد شوند. بدبختانه و یا خوشبختانه تنها مسافری که نام مرا می دانست کشته شده بود و دیگران نام مرا نمی دانستند. مسافران گفتند ما همگی مسلمان هستیم و رستم نامی در بین ما نیست، شاید در ماشین جلویی بوده و یا بعدی باشد. ما از سخنان آنان دانستیم که آن ها در جستجوی رستم شاهجهان هستند تا او را به گروگان بگیرند و پول از تجارتخانه او دریافت دارند.
به هر حال چون شب نزدیک بود آن ها ما را در پهنه بیابان گذاشتند و رفتند. فردا صبح مسافری که با الاغ از آن جا می گذشت خبر به دهات سر راه رسانید و از رستم آباد دو سه کشاورز که پیام مرا دریافت کرده بودند آمدند و با یاری آن ها مرا به مهرآباد که به ما نزدیکتر بود رسانیدند و دیگر مسافران را به دهات اطراف تا اینکه ژاندارم ها آن ها را به یزد رسانیدند. خدا را سپاس که این پیش آمد به خیر و خوبی گذشت. عمو به جای پدر به شیراز رفت و پدر یکسالی در یزد ماند و در حجره یزد به جای عمو کار می کرد.
از «خاطرات 365 روز» نوشته جمشید پیشدادی
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:22 توسط خداداد ظهرابي علي آبادي
|