پیر سبز
صاحب پیر را نام حیات بانو و از شاهدختهای ساسانی است که پس از سقوط مداین برای حفظ ناموس و پاکدامنی خویش باطراف و اکناف ایران آواره گردیده اند. حیات بانو چون بدامنه کوهی پشت هومین و سنجد میرسد، سیاهی دشمن را از دور می بیند، نالان و گریان بسمت کوه بلند خشک بالا میرود. همینکه بدسترس دشمن قرار میگیرد، آهی از دل کشیده و با نگاهی بکوه بلند میگوید، «مرا چون مادری مهربان در آغوش خود گیر و از دست دشمنانم برهان» هماندم شکافی در کوه پدیدار و حیات بانو در آن ناپدید میگردد سپاهیان دشمن از مشاهده واقعه حیران گشته راه خود میگیرند. پس از مدتی بالای این کوه بلند خشک بایر، قطرات آب مانند چشم یتیمان و دیده گریان ستمدیدگان، چون صاحب آن بزمین میچکد، بقدری که مسافری را سیراب و شاداب نماید و اگر جمعیت زیادتر یا گله گوسفندان فراوانی بدانجا رسند جریان قطرات آب زیادتر میشود بطوریکه همه را کفایت کند. این کوه خشک از برکت پیر امروز سبز و خرم میباشد. میگویند چوپانی بنزدیکی چاه متک گله خود را گم میکند. پس از جستجوی زیاد با خستگی و ناکامی، تشنه و گرسنه بآن کوه که قطرات آب از آن بزمین میچکید رسیده، رفع تشنگی و خستگی مینماید. در ضمن خواب بر او غلبه میکند، در رویا گله گم شده خود را در پناه بانوئی فرهنمد می بیند که باو میگوید در این محل اطاقی بنام من بساز و شمع و چراغ بیفروز و بدیگران نیز خبر بده که چنان کنند. چون بیدار میشود گله را در برابر خود در چرا می بیند. از شادی در پوست نمیگنجد در اندک وقتی با کمک زرتشتیان آن حدود زیارتگاه پیرسبز درست میشود. امروز در کمر کوه، خیله های بسیاری برای اقامت زوار برپا شده است. از روز اشتاد ایزد و بهمن ماه قدیم تا مدت 5 روز، مراسم بخصوص زیارت در آن کوه دایر است و گروه زرتشتیان بدانجا میشتابند و نذر و نیاز و شادمانی مینمایند.
کرامات پیرسبز ورد زبان مردم است و ما از ذکر آن خودداری میکنیم ولی آنچه را در هند صاحب جامع مفیدی در جلد سوم کتاب خویش ص 828 آورده است در اینجا نقل میکنیم تا مشتاقان بدانند شهرت این پیر سیصد سال پیش هم بهند رسیده و یکنفر نویسنده مسلمان در کتاب خویش از آن چنین ذکر میکند.
«در اواخر شهر ربیع الآخر سنه خمس و ثمانین و الف (1085 ه) در حیدرآباد بهشت بنیاد مسود اوراق را با ملا محمد اردکانی المتخلص بفدائی اتفاق صحبت افتاد در اثنای حکایت تقریر نمود که در اراضی یزد نزدیک بقریه خرانق کوهیست که عقاب سپهر بقوت طیران بحوالی قله آن نتواند پرید و نسر طایر با وجود بلند پروازی به پیرامون آن نتواند رسید.
آن نکوهی بود کو را بر زمین بودی نشان
آسمانی بود گوئی بر فراز آسمان
و در کمر آن کوه پر شکوه صفه ای در نهایت وسعت و ارتفاع بقدر، کامله یزدانی ساخته شده و در سقف آن مانند چشم سخت دلان قطره آب بصد مضایقه ظاهر گشته بپایان کوه میچکد و اگر یکنفر بدانجا رسد بقدر کفاف او حاصل میشود و اگر صد کس وارد گردد بدستور و همچنین گاهی باشد که پانصد نفر با مواشی و مراعی بدان مکان عبور نمایند، بقدرت پادشاه بی انباز چندان آب میآید که همگی سیراب میگردند و بعد از رفتن ایشان بدستور مقرر و زمان ماضی گاهی قطره ای در کام تشنه لبان وادی نامرادی میچکد. و مجاوران خطه دلگشای یزد آن کوه را چکچکو مینامند و مجوس آن موضع را تعظیم بسیار نموده در سال یکنوبت بموعدی مقرر با زنان و دختران نیکوروی شیرین گوی بدانجا رفته قربانی کنند و جشنها و عیشها کرده، بعد از فراغ بمنازل خود مراجعت مینمایند.»

برگرفته از کتاب :پرستشگاه زرتشتیان نوشته موبد رشید شهمردان
و در آخر بايد بگوييم ياد پير سبز و خاطرات آن به خبر .چه آن موقعي كه دانشجو بودم در يزد با دوستانان مي رفتم چه بعد از آن كه تهران بودم ياد آن هوای وحال عرفانی داخل پير جوی دوستانه وصميمی حاكم در آنجا و جوی خودمونی و دوستانه كه از هر خيله به خيله ديگر وجود داشت و رقص و آواز هاي سنتی و جذاب و دوستانه آنجا يادش به خير امسال كه نشد . به اميد خدا سال ديگر. در اينجا لازم است كه از يكی دوستانم (دختر خانمی زرتشتی) كه زحمت تهيه متن و ارسال آن را كشيدند تشكر كنم به زبان دری بگوييم ده شمو درد نكره كه مكدر زحمت مو نوشته دكشوده
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 6:14 توسط خداداد ظهرابي علي آبادي
|